تبليغاتX
شعرسکوت
شعرسکوت
کاش کودک بودم
نوشته شده در تاريخ 88/06/13 توسط علی هبوط |
باد موهایش را آشفته میکرد،

چون عقده چادر را از سرش برداشته بود،

دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری،

چرا خداوند اورا مونث آفرید؟

شب بود، صدای زنگ تیلفون.

الو سلام.....................

صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت،

آه......   چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا

و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا...............

و هزاران دختر افغانی،

که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند،

گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف

که دنبالشان زُل میزنند.

دست آرام به شانه دخترک فشار وارد کرد

(من در خدمتم) با من میروی؟

و نفهمید که دختر چه دردی دارد.

و این دخترک را سخت رنج میداد،

(دوستت دارم)

واژه ای آشنا به گوش دختر ،

که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود،

فریب، نیرنگ و دروغ

حتی از پدر و مادر،

طنابی و صندلی،

نه!!

پطرولی و آتشی،

...............

بیمارستان،

و ناله دختری در امتداد راهرو،

............

صدای گریه زنی که میگفت،

دخترم....... آری او مُرد ،

اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که:

کی مقصر است؟

ما؟ یا او؟

نوشته شده در تاريخ 88/05/02 توسط علی هبوط |
نمیدانم چرادلم اینقدر تنگ شده

چراانسانها نامهربان هستند؟

شاید هم تقصیرخودم هست.................

واینک:

خداحافظ.

نوشته شده در تاريخ 88/04/26 توسط علی هبوط |

عشقی که قلب منجمـــــــدم را مذاب کرد

ما را به جـــــــرم با تو نشستن کباب کرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نگــــــــــاه تو را مستجاب کرد

چشمت همیشه منتظر چیــــــــز تازه ایست

چیزی شبـــــیه آنچه دلـــــــم را مجاب کرد

این مرغک شکســــته پَرآرام و سر به زیر

پسکوچه های ذهـــــــــــــن مرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خســــــــــته ی بارانی ِ خودم

یک شب تمام نقشــــــــه ی مارا بر آب کرد

امشب تو نیســـــــــــــــــتی و برای گریستن

باید تمــــــــــــــــــام غربت ما را کتاب کرد

 *****

نوشته شده در تاريخ 88/03/01 توسط علی هبوط |

 

دوست دارم همیشه درکنارتوباشم

آیا توهم این احساس راداری؟

کاری ندارم

فقط بگذاردوستت داشته باشم

برای همیشه

(دوستت دارم)

نوشته شده در تاريخ 88/02/11 توسط علی هبوط |

خورشید مارا به مسخره میگیرد

شاید دگرچیزی برای گفتن نداریم

آن اشعاری که یک روزی برای به دست آوردن دلی سروده می شد

امروز برای شکستن دلی زمزمه میشود

وفردا.....................؟

دراین میان نمیدانم ازکجا بفهمم که دوستم دارد؟

آیا درمیان بندگان خدا دلی هست که برای مابطپد؟

واینک"هبوط"میکنم تا آن دل راپیداکنم

وشاید آن دل مال توباشد

..................

نوشته شده در تاريخ 87/12/16 توسط علی هبوط |

زندگی قصه ء دردو غم ماست

زندگی حسرت بیش وکم ماست

سال ۱۳۸۷ گذشت واینک بازهم یک سال دیگر

اینهمه تکرار

تکرار سال وماه و.......................

وشاید ما محکومیم به این تکرار

نمیدانم

اصلآ نمیدانم چه گفتم

...........

نوشته شده در تاريخ 87/10/12 توسط علی هبوط |

 

تنهاکسی بودی که دل دادم به چشمانت

اماشکستی خیلی آسان عهد و پیمانت

جان را فدای نام تو میکردم اما تو

کردی مرا قربانی اسرار پنهانت

کی بود؟ کجا بود ؟ کی تو را از من گرفت؟

ای مهربان تا کی بمانم کنج زندانت ؟

لعنت به چشم و دل که دنبال تو میگردد

لعنت به من چون باز میخوانم ز چشمانت

محتاج یک لبخند تو بودم ولی اکنون

لبریز از دردم شدم محتاج درمانت

تو نیستی و حس شعرم باز میسوزد

لابد بگویم باز من قربان چشمانت

نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط علی هبوط |

  

دفن خاکم نکنید بگذارید او بیاید

....

کفنم را بگشائید که ببینم صورتش را

تابوتم را بر ندارید شاید او اینجا بیاید

دفن خاکم نکنید

او میرسد او میدود من میبینم

اشک میریزدو انگشت ندامت به دهان

دفن خاکم نکنید

بگذارید او بیاید هنوزم من نا تمامم

بگذارید حتی یکبار او ببوسد صورتم را

دفن خاکم نکنید

"هنوزم دوستش دارم"

.......

نوشته شده در تاريخ 87/09/21 توسط علی هبوط |

 

میدانید مشکل ترین چیز در دنیا چیست ؟

اینکه عاشق کسی باشی ونتوانی درست وکامل برایش بگویی واوفکر کند که تودوستش

نداری

                                                          

نمیدانم چه خواهدشد؟

 

بانگاه مظلومانه بازبان بی زبانی

ازتودارم ازتودارم انتظارمهربانی

 

عطرتو پیچیده امشب در تمام خانه ء من

عکس تو چسبیده انگار دردل دیوانه ء من

 

آمدی اما دوباره بعد یک لحظه ء خوب

رفتی و من ماندم ولحظهءتلخ غروب

 

بازشب باز سکوت بازیک عالم غم

باز بیخوابی وباز دفترشعروقلم

 

آه بی توبودن که نمیشه به یکی دوتا ترانه

بازباید که بگویم بانگاه مظلومانه

 

بانگاه مظلومانه بازبان بی زبانی

ازتو دارم ازتودارم انتظار مهربانی

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/16 توسط علی هبوط |

وشاید من نمیدانم که زندگی تکرار لحظه هاست لحظه های که مبهم وگنگ  وفقط فشردن

حنجره ویک دل در این تنگنا فقط میسوزد و میسازد وزبان وقلم همه خاموش شبیه خاموشی

شب وشاید حس شعر دوباره سوخت که چنین تلخ وساده سرود جدایی را آغازکرد تومیدانی

فردا چه خواهدشد؟

 

بی تومن غم های شب رالمس می کردم

لحظه های دردوتب را لمس میکردم

 

زندگی بی تو توقف روی خط سرخ درد

بی تو خورشید تاروتاریک وبدون نوروسرد

 

انتظارِِ.فاصله.....آه این واژه های لعنتی

رفتن تو بیقراری نه .... غروب زندگی

 

خواب؟آّه نه این که هم یک مدتیست از من جداست

آه یک چیزی دگر هم راز من ذات خداست

 

گوشه ء تنها نشستن گریه کردن انتظار

تلفن . آنهم که نه . ای ابریک لحظه ببار

 

شب به آخر میرسد بانگ خروس من میروم

دو...سه...ساعت اونیامد اما من هی میدوم

 

صبح...ظهر...عصر..آری باز شب نزدیک شد

کم کمک این آسمان شهر ما تاریک شد

 

شب رسیدومن بدون تو دوباره انتظار

بازهم من باز گریه باز یک دل بیقرار

نوشته شده در تاريخ 87/09/13 توسط علی هبوط |

بعداز سالها عاشق شدم وآنهم چه عشقی

میدانم تو مال من نیستی ولی چه کارکنم مگر دل این حرف را میفهمد؟

 

توبهترین بهانه برای زنده بودن

تو موجود عجیبی برای دل ربودن

 

توخندهء شگوفه توجادوی طبیعت

درتونهفته خالق راز بزرگ خلقت

 

مادر نزاده تاحال مثل تونازنینی

توتک پری زیبا در کره ء زمینی

 

آهای پری قصه نشکن دل غریبم

بیمار بوسه هستم زودتر بیا طبیبم

 

دیشب نبودی اینجا میدانی چه کشیدم؟

درکوه ودشت قصه پشت تو میدویدم

 

من بی تو ؟ نه نمیشه بامن بمان عزیزم

"دوستت دارم همیشه"با من بمان عزیزم

نوشته شده در تاريخ 87/07/08 توسط علی هبوط |

 

چراامروز اینقدر منتظرم؟؟؟؟ 

چه قدردرانتظارم که زتو پیامی آید

زلبان لعل گونت گپی یاسلامی آید 

 

همه واژه های اینجابوی انتظار دارند

همه سر به زانوی غم دل بیقرار دارند

 

دل من مریض هجر است توکجایی ای طبیبم

همه اند پیشم اما تو نباشی من غریبم

 

توملودی شگوفه توترانه ء بهاری

توئی هدیه ء خداوند توچراغ این دیاری

 

نوشته شده در تاريخ 87/06/27 توسط علی هبوط |

بازهم من

باز هم یک خسته وافسرده

از دوری دوست

بازهم من

بازهم

یک بینوا افتاده ای دردست شب

شاید این غم ها کسی جزمن ندارد

یاکه من جزغم کسی دگرندارم؟؟؟؟؟

؟

؟

نوشته شده در تاريخ 87/06/17 توسط علی هبوط |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ 


نوشته شده در تاريخ 87/06/16 توسط علی هبوط |
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند
.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره
!
زن
جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم
داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني

مرد جوان: مرا محکم
بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين
که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي
کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه
آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،

يکي از دو
سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او
گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت
تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا
نوشته شده در تاريخ 87/06/16 توسط علی هبوط |
    
براي همه لحظات جادويي متشكرم !



متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
 
نوشته شده در تاريخ 87/06/07 توسط علی هبوط |
نامه مامان نصرو به نصرو نصرو جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين نصروي ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کرديم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توی 10 کيلومتری خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشی کرديم. اينجوری ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلی بيان. آب و هوای اينجا خيلی خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولی اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد. نصروجان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوايی برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويی حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايی قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشی. اون يکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی يا دايی. راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتي داشت زير دريا برای مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌ شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدی نيست. قربانت .. مادرت. راستی:نصروجان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی يادم افتاد که ديگه خيلی دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم. خوب دیگه خدافظ نصروجان
نوشته شده در تاريخ 87/05/29 توسط علی هبوط |
چشم گل لبها گل وابرو گل 

صورت زیبا گل و گیسو گل

از سر پاتا سر بازو گل    

هرطرف تو میروی آنسو گل

ای گل زیبا گلی گل گل گلی

دختر مقبول شهر    کابلی

 

 

نوشته شده در تاريخ 87/05/01 توسط علی هبوط |
غرق درابهام

زمان میگذرد

و من  .........

خوابم؟!

نوشته شده در تاريخ 87/05/01 توسط علی هبوط |
بهار گذشت

وزندگی همانست که بود

بهار آمد

وزندگی همانست که بود

وتکرار ...............................

باز.......باز .......و.............

نوشته شده در تاريخ 87/05/01 توسط علی هبوط |
این روزا خبرای جدید از جابه جایی ها در حلقه اعتماد رییس جمهور افغانستان به چشم میخورد

وقسمی که به نظر می رسد کرزی در آستانه سقوط قرار گرفته "عبدالجبار ثابت"که از جمله یاران

باوفای کرزی بود به خاطر مشاجره لفظی با فاروق وردک ازکار برکنار شد از سوی دگر مسئله کوچی ها

در هزاره جات به نظر اکثریت نشان دهنده بی کفایتی ونژاد گرای کرزای میباشد ببنینیم چه اتفاقات

رخ میدهد.

 

نوشته شده در تاريخ 87/04/17 توسط علی هبوط |

ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.

سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند

نوشته شده در تاريخ 86/09/13 توسط علی هبوط |
1- می دانستی که خواب کمتر از 6 ساعت و بیشتر از 8 ساعت خطر ابتلا به دیابت را افزایش می دهد
2- کوسه داردی 3500 دندان می باشد که از هیچ یک از انها استفاده نمی کند
3- بدن انسان برای حفظ تعادل خود در حال ایستادن از سیصد عضله استفاده می کند
4- یک موش کور قادر به حفر تونلی به طول 9 کیلومتر تنها در یک شب می باشد
5- سرعت سریعترین حلزون 2,3 میلیمتر در ثانیه می باشد یعنی یک کیلومتر در پنج شبانه روز
6- بزرگترین مروارید دنیا 6و4 کیلوگرم وزن دارد این مروارید حدود هفتاد و یک سال پیش در فیلیپین از داخل یک صدف بسیار بزرگ در آورده شد. متاسفانه این مروارید گرد نیست
7- هزارپا ده هزار نژاد متفاوت دارد و جالبتر اینکه هیچ کدام هزار پا ندارند و بیشتر پا را یک نوع نژادی دارد که در کالیفرنیا یافت می شود تعداد پاهای آن به هفتصد و پنجاه تا می رسد
8- تقریبا نیمی از کل نشریات جهان در دو کشور آمریکا و کاناده منتشر می گردند.
9- تعداد سلول های گیرنده بویایی در سگهای معمولی یک میلیارد و در سگهای شکاری چهار میلیارد عدد می باشد
10- نوشابه های زرد رنگ زیان بارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند
11- در عرض بیست سال گذشته حوادث صبیعی چون زلزله و سیل یک میلیون و دویست هزار نفر را به کام خود کشیده و بد نیست این را هم بدانید که نود و نه درصد قربانیان در کشور های فقیر بوده اند
12- شش چپ اندکی از شش راست کوچکتر می باشد تا فضای کافی برای قرار گیری قلب فراهم آید
13- هر چشم مگس دارای 10 هزار عدسی می باشد
14- مقاومت موش صحرایی در برابر بی آبی بیشتر از شتر می باشد
15- جمعیت میمون های هند بالغ بر پنجاه میلیون می باشد
16- یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن دو هزار و دویست انسان در اختیار دارد
17- مهندسین در نظر دارند تونل زیر آبی بین لندن و نیویورک احداث کنند که مسافرت بین این دو شهر در کمتر از یک ساعت انجام بگیرد
18- 225 میلیون سال طول می شکد که کهکشان راه شیری یکبار دور خود بچرخد
19- به زودی کنترل هایی به بازار ارائه خواهد شد که کوکی هستند و بدون باتری کار می کنند با یک بار کوک کردن این نوع کنترل ها تا هفت روز بدون هیچ مشکلی کار می کنند
20- در هر ثانیه خورشید پانصد و چهل میلیون تن هیدروژن را به چهار صد و نود و پنج میلیون تن هلیم تبدیل می کند
21- پنجاه درصد از زنان سیگاری که به خاطر مضرات سیگار جان خود را از دست می دهند بر اثر حمله قلبی می باشد یعنی اینکه سیگار کشیدن فقط باعث سرطان نیست بلکه حمله قلبی ناشی از ان می باشد
22- برای تولید هر 1000 کیلوگرم کاغذ بازیافتی فقط حدود هزار و پانصد کیلو گرم کاغذ کهنه مورد نیاز است که با این شیوه نزدیک به 90 درصد در مصرف آب بیش از 50 درصد انرژی و 75 درصد آلودگی هوا کاهش می یابد
23- مساحت خلیج فارس تقریبا برابر با مساحت کرمان است خلیج فارس هشت هزار کیلومتر مربع بیشتر نیست.
24- اگر تار عنکبوت به کلفتی مغز یک مداد به هم تنیده شود می تواند سنگینی یک هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل کند
نوشته شده در تاريخ 86/09/13 توسط علی هبوط |

اگر 2 گاو داريد...

نحوه دوشيدن شير 2 گاو شما از ديدگاهاي مختلف...

سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.

كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند.

فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.

كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.

نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد.

آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند.

ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد.

آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد.

دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد تا بنوشند.

بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.

سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد.

ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد.

رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد.

متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند.

ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود.

دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.

سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست.